هر چه می خواهد دل تنگت بگو free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
پسرک بی انکه بداند چرا سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی انکه
بداندچرا گنجشک کوچکی را نشانه رفت پرنده افتاد بال هایش شکست
وتنش خونی شد پرنده می دانست که خواهد مرد اما پیش از مردنش
مروت کرد و رازی به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.
پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند
اما پرنده شکار نبود . پرنده پیام بود . پس چشم در چشم پسرک
دوخت وگفت: کاش می دانستی که زنجیر بلندی است زندگی که یک
حلقه اش درخت است و یک حلقه سنگریزه. حلقه ای ماه و حلقه ای
خورشید. و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است . و هر حلقه پاره ای
از زنجیر و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر
نگنجد ؟! و وای اگر شاخه ای را بشکنی خورشید خواهد گریست وای
اگر سنگریزها را نادیده بگیری ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرنده ای
را بیازاری انسانی خواهد مرد زیرا هر حلقه را که بشکنی زنجیر را
گسسته ای و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی. پرنده این را گفت
و جان داد . و پسرک انقدر گریست تا عارف شد.
عرفان نظر اهاری
اول از همه باید امدن ماه شهادت رو به همه دوستان خوب تسلیت میگم
دوم اینکه امروز که امدم تا نظرات وبلاگ رو بخونم دیدم یک نفر یه سری حرفهای سیاسی زده . و این سو تفاهم هم به دلیل استفاده از رنگ سبز بوده . من در همین جا و از ژشت همین تریبون به همه دوستان بازدید کننده این وبلاگ و سایر وبلاگ هام اعلام می کنم من نه به سیاست علاقه دارم و نه دنبالشم من یه دانشجوی مهندسی نرم افزار هستم که تنها عشق و علاقم اول خدا دوم خانواده سوم درس و حرفه و شغلم و کشورم است و اگر هم از رنگ سبز یا هر رنگه دیگری که باعث ایجاد توهم در برخی از افراد میشه استفاده کردم عذر می خوام و اعلام میکنم انتخاب این رنگ ها کاملا اتفاقی بوده و هیچ ارتباطی به حذب و یا گروه و یا فرقه خاصی ندارد.
سوم دوستان خوبم من هیچکس رو مجبور به خوندن مطالب نمیکنم اگه دوست ندارید نخونید من ان چیزی رو که برام جالبه می ذارم اینجا ماله منه و اختیار دارش هم من هستم و هرچی که برای من جالب باشه اینجا قرار می گیره. این رو گفتم تا دوستانی که همون توهم رنگی رو پیدا کردن یا نخونن یا توهین نکن. از دوستانی هم که مطالب رو می خونن و چه خوششون میاد و چه نمیاد اما در نظرات منو مورد لطف قرار میدن و با پیشنهادات و انتقادات و تعریفهاشون باعث بهتر شدن این وبلاگ میشن ممنونم.
با تشکر خدا حافظ
و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه گفت:
می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد.
سر انجام گنجشک روی شاخه ای از دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست
گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام
چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت:
ماری در راه لانه ات بود .خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.
خدا گفت :و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
« یا حنّان »
من که هر آنچـه داشتم، اول ره گذاشتم
حال برای چون توئی، اگر که لایقم بگو...
حتما با خودت می گویی الان که دیگر وقتش نیست . امروز بود و گذشت... من هم اولش همین فکر را می کردم اما بعد... باور کن هیچ روزی برای شناختن دیر نیست! او، من وتو را آنقدر دوست دارد که هر روزی به سراغش برویم، به رویمان لبخند می زند. برایش مهم نیست تو با قلب پاکت باشی یا من با زنگارهای قدیمی قلبم... لبخندش برای همه یکسان و زیباو جان بخش است! تو فقط بگو لبیک...
عرفه یعنی شناخت. شناخت خودت و آفریدگارت.
* می گویند خیلی وقت بود که آدم(ع) آمده بود به زمین. آن روز نشسته بود روی کوه "صفا" و دلش حسابی گرفته بود( 8ذی الحجه). یادش نمی آمد توی این 300 سال گذشته چند میلیون بار، معذرت خواسته بود از خدا به خاطر آن سیب!!! اما... خدا بالاخره لبخند زد به رویش. توبه اش را پذیرفت. آدم که بلند کرد سرش را، حوّا را دید که روی کوه "مَروه" نشسته، مثل خودش. خیلی وقت بود او را ندیده بود (حدود 300سال)... خیلی فکر کرد ... روز بعد یادش آمد آن غریبه ی آشنا همان حوّای خودش بوده( 9 ذی الحجه = عرفه) . 1
البته داستان دیگری هم هست :
** سالها بعد، یکی از فرزندان شان، پیام رسان خدا شد: ابراهیم(ع)!
خدا، ابراهیم را دوست داشت. آنقدر که لبخندش برای او فرق می کرد با تمام لبخند های دیگرش.
ابراهیم دست اسماعیلش را گرفته بود و از آن کوه بالامی رفت (روز عرفه).
نه گِله ای بود، نه شکایتی... آخر او عاشق بود. اما انگار... خدا عاشق تر بود.
چاقو تیز بود… ولی گردن پسر را نبرید!!! ابراهیم (ع) نفسش را ذبح کرده بود !2
***نمی توانم از همه بگویم و از او نامی نیاورم. همان که... غوغا می کند نجوای عاشقانه روز عرفه اش. روز عرفه، توی صحرای عرفات، آخرین حج... حج نیمه تمامش را گذاشت و راهی کربلا شد.
بقیه قصه را خودت بهتر از من می دانی... فقط اگر تا حالا وقت نکرده ای دعا را بخوانی، حتما به درد دلش با خدا 3 نگاهی بینداز... ضرر نمی کنی، مطمئن باش.
**** می گویند روزعرفه ، درصحرای عرفات ، حال و هوای دیگری ست.
می گویند خیلی ها او را دیده اند و شنا خته اند! و توی عرفات، عارف شده اند.
می گویند او هر سال روز عرفه راه می رود در آن صحرا و دعا می خواند... برای من و تو... و برای خودش... برای ظهور خودش شاید!
چه رفته باشی عرفات و چه نرفته باشی...
عاشقی ات مبارک و قربا نی ات قبول!
مراقب نفس پاکت باش (که بدی هایش را همین فردا قربانی خواهی کرد). 1سال دیگر مانده تا عرفه بعدی! نگذار لکه های کوچک گناه بنشینند رویش...
*****راستی هر روزکه حس کردی لبحند مهربان خدا را دیدی، آن روز، روز عرفه توست...
برای من هم دعا کن .
پ.ن1: اقتباس از کتاب نجوای عارفانه ( شرح دعای 47 صحیفه سجادیه- دعای روز عرفه)
پ.ن2: همان
پ.ن3: مفاتیح الجنان – قسمت فضیلت ما ه ها – دعای امام حسین (ع) در روز عرفه
« والسّلام»
چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...
و اين، رنج است
چهار شمع به آرامی می سوختند ، محیط آنقدر
ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید
اولین شمع گفت:" من صلح هستم ، هیچ کس
نمی تواند من را همیشه روشن نگه دارد . فکر
می کنم به زودی خاموش شوم " . هنوز حرف
شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد
خاموش شد
شمع دوم گفت : " من ایمان هستم . انگار کسی
به من نیاز ندارد . برای همین دیگر رغبتی ندارم که
بیشتر از این روشن بمانم " . حرف شمع ایمان که
تمام شد ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد
وقتی نوبت به سومین شمع رسید ، گفت : " من
عشق هستم . قدرت و توانایی آن را ندارم که
روشن بمانم ، چون مردم من را به کناری انداخته
اند و اهمیتم را نمی فهمند . آنها حتی فراموش
کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود محبت کنند و
عشق بورزند " . شمع عشق هم بی درنگ
خاموش شد
کودکی وارد اتاق شد دید که سه شمع دیگر نمی
سوزند . گفت : " شما که می خواستید تا آخرین
لحظه روشن بمانید ، پس چرا دیگر نمی سوزید ؟ "
چهارمین شمع گفت : " نگران نباش ، تا وقتی من
روشن هستم ، به کمک هم می توانیم شمع های
دیگر را روشن کنیم . من امید هستم " . چشمان
کودک درخشید . شمع امید را برداشت و بقیه شمع
ها رو روشن کرد.
اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکنه و میره....
دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه های قبلیت استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میره ...
بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی دیگه دوست دارم واست رنگی نداره
و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکنی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ...
اینطوریه که دل همه ی آدما میشکنه ...

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای مهال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطر دود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم